نه عادلانه نه زیبا بود جهان پیش از انکه ما به صحنه براییم به عدل دست نایافته اندیشیدیم و زیبایی در وجود امد
سایر ملل دنیا که در تمام امور شاگرد ایرانیان بودند رسم زندگی و رموز تمدن را از انان آموختند قواعد جنگ را از آنان اموختند مانند تنظیم قشون به دو جناح و نیروی ذخیره
اولین مرتبه فکر پرستش خداوند از طرف ایرانیان بوده مه نشانگر نبوغ اقوام ایرانی می باشد و آنان بزرگترین قدم را در راه از بین بردن خرافات برداشتند و خدمتی بزرگ به نوع بشر کردند.ایرانیان گل را دوست داشتند و از آن عطر می ساختند و به عنوان هدیه دسته گل به یکدیگر تقدیم می کردند
ایرانیان 17000 سال است که غار نسینی را رها کرده و خانه نشین شده انددر صورتی که اروپاییان (نواحی خاصی)تا مدتی قبل غار نشین بودند
اکثر مورخین راجب دیوار چین صحبت می کنند در صورتی که همانند دیوار چین در زمان کورش کبیر 300 سال قبل از آن در ایران ساخته شد و تاریخ ساختن دو دیوار ثابت می کند که چینی ها رسم ساختن ان دیوار را از کورش آموختند
قبل از حکومت آریاییها حدود 3000 سال زنان در ایران فرمانروایی می کردند و ایران بان نامیده می شدند
یاسمن
از خداوند خواهانم كه مرا در راه اجراي تعهداتي كه نسبت به ملت هاي ايران ، بابل و ساير ملل بر عهده گرفته ام موفق گرداند
یاسمن
به هر حال بعد از آن که ابوموسی شهر را گرفت و غنیمت زیادی به دست آورد بلاد خوزستان و فارس را جولانگاه خود کرد و در طی یک سال مهرگان کدک و صمیره و استخر و ارجان را نیز گرفتند.
آخرین نبرد
یزدگرد از مدائن گریخت در حالی که فکر می کرد اعراب به سواد راضی می شوند و قصد گرفتن جبال را ندارند.اما محاصره شوش و پیشروی به جانب اصفهان او را متوجه اشتباهش کرد !
از این رو به گوشه و کنار ایران به سرداران نامه نوشت و درخواست کمک کرد.سرداران دیگر بیمی از شاه نداشتند ولی چون خطر اعراب در میان بود خواسته شاه بخت برگشته را ایجاب کردند.از کناره خزر تا دریای هند و از جیحون تا دریای فارس از هرجا سپاهی گرد امد و نزدیک همدان سپاهی نزدیک 150000 تن جمع گشت .فرمانده این سپاه فیروزان بود سپاهی به این بزرگی می خواست از راه حلوان به جانب کوفه که لشگر گاه اعراب بود برود.وضع عرب شخت بود و کوفه و بصره در معرض خطر بود
عمار بن یاسر سردار عرب نامه به مدینه نوشت و عمر بعد از خواندن نامه به بالای منبر رفته و از پیروزی های خود بر ایرانیان برای مردم صحبت کرد و در آخر گفت که ایرانیان سپاه ایجاد کردهاند که اسلام و نور الهی را از بین ببرند و اهالی طوس طبرستان دماوند و گرگان و ری و اصفهان و قم و همدان و ماهین و ماسبذان این سپاه را ایجاد کرده و متحدند اگر کمکی و رایی دارید بگویید که ما ان را اجرا کنیم
طلحه گفت:ای امیر رای ما رای توست و عثمان گفت ای امیر به شام و یمن و بصره نامه بنویس و سپاه جمع کن و با ایرانیان مقابله کنوعمر نظر علی بن ابیطالب را پرسید و او گفت که به سپاه شام و عمان و دیگر شهرها بنویس تا در جای خود اماده باشند و هر کدام یک سوم سپاه خود را برایت بفرستند و عمر چنین کرد
آنگاه عمر نعمان بن مقرن را که از یاران پیامبر و از سواران عرب بود و در این هتگام در کسکر عامل خراج بود به عنوان فرمانده مشخص کرد و گفت در صورت مرگ نعمان حذیفه بن الیمان فرمانده است و در صورت کشته شدن او فرمانده جریر بن عبدالله است.ابوموسی در این هنگام بصره بود با سپاهش به بصره رفت و نعمان نیز امد و سپاه از هر سو جمع شد و همه راه نهاوند پیش گرفتند
فتح نهاوند
سپاه ایران نیز به سرداری فیروزان یا مردان شاه ساز و برگ بسیار فراهم کرده بودند.دو لشکر نزدیک نهاوند خیمه زدند و چند روزی صبر کردند چون ایرانیان جنگ را شروع نمی کردند و مدام برایشان کمک می آمد اعراب به هراس افتادند.سران عرب شورا تشکیل دادند و چاره دیدند که شایعی کنند خلیفه مسلمین در گذشته و سپاه باید به مدینه بر گردد .چنین کردند و اهنگ بازگشت کردند ایرانیان از سنگرها بیرون آمدند تا اعراب را دنبال کنند و به این منظور پراکنده شدند تازیان از فرصت استفاده کردند و برگشتند و جنگی سخت در گرفت و چند روز طول کشید و هر دو سپاه کشته های زیادی دادند.سرانجام سپاه ایران شکست خورد و فرار کردو نهاوند به دست اعراب افتاد و از آنجا راه همدان و آذربایجان را پیش گرفتند و دیگر ایرانیان یارای مقاومت نداشتند.فتح نهاوند درذ واقع راه تصرف تمام ایران را به روی اعراب گشودو این آخرین مقاومت منظم بود که دولت ساسانی در برابر تازیان از خود نشان داد.از آن پس دیگر نه دولتی در کار بود نه کشوری .همه چیز به دست اراب افتاده بود.سال بعد همدان و کاشان و اصفهان و استخر نیز به دست اعراب افتاد و یزدگرد از فارس به کرمان و از آنجا به سیستان رفت و سرانجام در مرو اسکان گزید
در فتح نهاوند آخرین گنجهای خسروانی نیز به دست اعراب افتاد .همه چیز و همه جا در دست اعراب بود از این رو اعراب این پیروزی را فتح الفتوح می خوانند
پایان
دوستان عزیزم از اینکه همراهی کردین و مطالبو دنبال کردین ممنونم ! من می خواستم که این مطلبو ادامه بدم ولی می دونم که براتون خسته کننده شده و بهتره که در اینجا این مطلب رو تموم کنم
سخن از حمله اعراب زیاده درسته که اعراب ایران رو گرفتند ولی مردم دو قرن جنگیدند با فراموشی زبانشان جنگیدند با از بین رفتن تمدن و فرهنگشون جنگیدند . از هویت خودشون دفاع کردند
افراد زیادی قیام کردند از جمله ابو مسلم که گروه سیاه جامگان را تشکیل داد.بهافرید که پیروی راه ابومسلم شد و او هم قیام کرد.سنباد و ....
در آخر منابع را ذکر می کنم .دو قرن سکوت از دکتر عبدالحسین زرین کوب و تاریخ ده هزار ساله ایران
مژگان
وقتی فراریان جلولا که حلوان رسیدند یزدگرد چنان که گفته شد فرار کرد.از کسانی که همراهش بودند یکی هرمزان نام داشت که گفته اند خال شیرویه پسر خسرو بود و در درگاه وی ارج و قربی خاص داشت گفت اعراب از جانب حلوان به ما حمله کرده اند و به پیشرفت و پیروزی های بزرگی در جنگ رسیده اند در آنجا نمی توان با آنها مقابله کرد اما عده ای از اعراب در اهواز و خوزستان هستند که سرداران دلیر ندارند و نمی توانند بر ما غلبه کنند.اگر پادشاه دستور دهد من به آنجا میروم و لشگری آماده میکنم و با سردار آنها که ابو موسی اشعری است جنگ کرده و سپاه او را شکست دهم.یزد گرد این پیشنهاد را پسندید و لشگری بسیج کرد
هرمزان رفت تا به شوشتر رسید .آنجا دستور داد تا شهر را محاصره کنند و ذخیره و آذوقه فراوان تهیه کرد و مردم زیادی را جمع کرد.ابو موسی نامه ای به عمر نوشت و تمام وقایع را گفت .عمر به عمار بن یاسر که او را ولایت کوفه و سواد داده بود نامه نوشت و دستور داد با نیمی از سپاه خویش به ابوموسی بپیوندد
جنگ میان اعراب و ایرانیان در گرفت .کشتاری عظیم در گرفت ایرانیان که به امید کمی سپاه اعراب و برتری خود به جنگ آمده بودند با دیدن آن سپاه عظیم به وحشت افتاده و بر همه روشن بود که این بار نیز شکست با آنهاست
این بار بر خلاف دفعات پیشین ایرانیان با شجاعت جنگیدند در حالی که از نخست نتیجه جنگ را می دانستند.کشته بر کشته بود که می افتاد تا اینکه این بار نیز اعراب پیروز شدند.سپاه ایران به داخل شهر پناه برد و ابو موسی باری دیگر شهر را در حصار گرفت و محاصره به طول انجامید اعراب به ستوه آمده بودند اما این بار نیز خیانت یک ایرانی خائن کار را به کام اعراب کرد . نوشته اند که یک روز مردی از بزرگان شوشتر پنهانی از شهر بیرون امد وبه ابوموسی گفت اگر جان من و فرزندانم و همینطور اموالم در امان باشد در گرفتن شهر به تو کمک می کنم!!ابوموسی او را امان داد مرد که سینه یا سیه نام داشت گفت نخست باید یکی از یاران خود را با من بفرستی تا او را به داخل شهر ببرم و همه جا را به او بشناسانم ابوموسی رو به یارانش کرد و گفت از میان شما چه کسی حاضر به جان خریدن این خطر می شود که همراه این مرد به داخل شهر رود ؟ مردی از بنی شیبان نامش اشرس بن عوف برخاست و با سینه
از راه پنهان به شهر رفت سینه" او را با خود به خانه اش برد و لباسی به او پوشانید و گفت اکنون باید طوری وانمود کنی که گویی یکی از نوکران من هستی و به این حیله او را در تمام شهر گردانید .حتی یک بار از کاخ هرمزان" نیز گذشتند و بعد از راه پنهانی گذشتند و پیش ابوموسی رفتند . اشرس آنچه دیده بود را باز گفت و گفت اکنون 200 کس از مسلمانان را با من بفرست و عده ای را پشت دروازه بگذاریم ما به نگهبانان دروازه حمله کرده و دروازه را می گشاییم و شما با سپاهیان داخل شهر شوید
200 نفر از اعراب همراه اشرس رفتند و به جانب دروازه شتافتند از بیرون شهر نیز ابوموسی با گروهی از جنگجویان خویش بر پشت دروازه ایستادند و تکبیر می گفتند.این 200 عرب که با اشرس و سینه بودند از درون شهر با نگهبانان گلاویز شده و آنان را کشتند و دروازه را باز کردند و اعراب به شهر حمله ور شدند.در گیرودار این ماجرا هرمزان که طعمه خیانت یکی از هموطنان شده بود با برخی یاران فرار کرد و در قلعه ای درون شهر پناه گرفت و ابوموسی آن قلعه را محاصره کرد . چون محاصره چند روز به طول انجامید و هرمزان هیچ آذوقه ای نداشت امان خواست.
ادامه دارد...
مژگان
نوشته اند که وقتی ایرانیان از مدائن فرار کردند هنگامی که به جلولا رسیدند در آنجا هر یک از مردم آذربایجان و باب و اهل جبال و فارس برای آنکه به شهر خود روند راهی جداگانه داشتند ایرانیان
به این چند راه که رسیدند شورا کردند و گفتند اگر پراکنده شویم و هر کدام به راه خویش رویم از هم جدا شده و قدرتی نخواهیم داشت صواب است که اینجا جمع شویم و با اعراب بجنگیم شاید........
همه پذیرفتند و آنجا بماندند .مهران رازی را به عنوان رهبر انتخاب کردند و آنجا خندق کندند و آماده جنگ شدند.نامه ای به یزد گرد نوشتند و از او کمک مالی و لشکر خواستند و یزد گرد اجابت کرد
در این روز ها اوضاع ایران سخت آشفته بود و هریک از سرداران ادعای حکمرانی داشتند
یزد گرد بیهوده می کوشید تا نیرویی برای پیکار با دشمن فراهم کند اما دیگر کار از کار گذشته بود .مدائن در دست اعراب بود و دیگر شهرها دچار پریشانی و نا بسامانی بود.
در این میان سعد بن ابی وقاص در مدائن بود.شنید که در جلولا ایرانیان آماده نبردند . سعد وقتی این خبر شنید نامه ای به عمر نوشت و دستور خواست .عمر فرمان جنگ داد
سعد نیز عده ای از سپاه اعراب را به سوی سپاه ایرانیان فرستاد و آنها در مقابل سپاه ایران خیمه زدند و لشگر گاه ساختند
سرانجام جنگ سختی در گرفت و ایرانیان شکست خورده و باز فرار کردند !!!بسیاری از آنان کشته شدند و عده ای با غنائم فراوان به چنگ اعراب افتادند .آنان که گریختند به حلوان رفتند که یزد گرد انجا بود
چون از شکست با خبر شد ترسید و بار و بنه جمع کرد و آماده فرار شد.در جلولا 4000 تن از سپاه عرب مستقر شدند و باقی سپاه نزد سعد رفتند(به مدائن)سعد نیز به کوفه نزد خلیفه رفت
در جنگ جلولا غنیمت بسیار به چنگ اعراب افتاد و زنان و دختران زیادی به اسارت گرفته شدند چنان که زیادی اسیر باعث نگرانی عمر شد و دینوری وی نویسد که عمر مکرر می گفت از فرزندان این زنان که اسیر شده اند به خدا پناه می برم !!
ادامه دارد
مژگان
به همین دلیل پاره پاره اش کرده و بین سران قوم پخش کردند !!
در حقیقت وقتی سعد به مدائن آمد مدافعان شهر را بی دفاع گذاشته و گریخته بودند
ایوان را لشکریان یزد گرد در هنگام فرار غارت کرده تا چیزی به دست اعراب نیفتد جز اندکی از سپاهیان که برای نگهداری کاخها باقی مانده بودند کسی در تیسفون نبود .سعد با اعراب وارد کوچه ها ی شهر آرام و بی دفاع شد
ایرانیان مجال نیافته بودند که همه اموال و گنجهای پربهای کهن را با خود ببرند .به یک روایت سه هزار هزار هزار درم در خزانه بود که بیش از نیمی از آن به جای مانده بود
از آن پس به جای آتشگاه و باژ و برسم و زمزمه در این شهر بزرگ که سالها مرکز موبدان و مغان بود جز بانگ اذان چیزی شنیده نمی شد.اندک اندک شهر نیز از اهمیت افتاد و با توسعه بصره و واسط و کوفه
از مدائن جز شهری کوچک و بی اهمیت باقی نماند .
هرچند ایوان آن سالها همچنان باقی ماند و ویرانه های آن از شکوه و عظمت ایام گذشته ایران رازها می گوید...
جنگ جلولا
بعد از واقعه مدائن حادثه جلولا پیش آمد که در آن نیز ایرانیان شکست سخت خوردند که شرح ان را در لینک بعدی می نویسم
مرسی که تا الان همراهم بودین
ادامه دارد
مژگان
خسرو قرار داشت ودر جانب غربی آن شهر یونانی سلوکیه و درزیجان و بهر شیر واقع بود در بین این چند شهر تیسفون از همه مهم تر بود .ایرانیان فراری به مدائن رسیدند و اعراب
مدائن را محاصره کردند
محاصره ماه ها طول کشید فقر و قحطی و گرسنگی بر مردم چیره شد.یزد گرد که در مدائن بود از خزانه خود به مردم بخشید و گفت اگر اعراب این جا را بگیرند این خزائن دست شما
باشند بهتر از اینست که به دست اعراب بیفتد...
لشکریان سعد از طولانی شدن محاصره خسته شده بودند تا اینکه چند تن از ایرانیان خائن به پیش سعد آمدند و گفتند که زودتر به مدائن حمله کند که اگر دیر بجنبد یزدگرد چیزی باقی نخواهد گذاشت و او را به موضعی بردند که آب دجله کمتر بود و سپاه عرب به آسانی از آن عبور کرد.نگهبانان مدائن که عربان را نزدیک دروازه شهر دیدند فریاد زدند دیوان آمدند دیوان آمدند.
شخصی به نام خره زاد با لشکر خویش در صدد مقاومت بر آمد اما شکست خورد وعربان وارد شهر شدند .خره زاد هم از دروازه شرقی شهر فرار کرد و راه جلولا را پیش گرفت
اعراب وارد تیسفون شدند و شروع به غارت و کشتن مردم کردند.سعد در ورود به مدائن نماز فتح خواند .بدینگونه تیسفون با کاخ های شاهنشاهی و گنجهای گرانبهای 400 ساله خاندان
ساسانی به دست اعراب افتاد و کسانی که نمک را از کافور نمی شناختند از آن قصر های افسانه آمیز جز ویرانی هیچ بر جای نگذاشتند
ادامه دارد
مژگان
در صورتی که چنین نبوده .مردم ما 200 سال جنگیدند .دو قرن !! اگه با آغوش باز بود چه احتیاجی به جنگ بود؟ تاریخ باید راست باشه . من خودم سومم دارم می خونم .تاریخ اسلام هم مثل تاریخای دیگه .چه احتیاجی به تغییر داره ؟؟
من از اومدن اسلام می خوام بنویسم طی چند دوره می نویسم امیدوارم با نظراا گرمتون منو راهنمایی کنید
در روزگارانی که شکوه دولت ساسانی باعث هراس سرداران و امپراطوران روم در پشت دروازه های قسطنطنیه بود عربان نیز مثل سایر مردم روی نیاز به درگاه پادشاهان ایران آوردند
پیش از اسکندر بیابان عرب جزو سرزمین هایی بود که به داریوش پادشاه بزرگ ایران تعلق داشت از آن پس نیز نیز سران و پیران قوم بر درگاه پادشاه ایران فرمانبردار بودند
در دوره ای که شاپور ذوالاکتاف به دنیا نیامده بود برخی از آنان به غارت بحرین و کناره های خلیج فارس می پرداختند که بعدها با به قدرت رسیدن شاپور تمام آنها به سختی سرکوب
شدند
بعدها در جامعه عقب افتاده عرب پیامبری به رسالت برخاست در حالی که در همان هنگام اهریمن نفاق کشور ساسانیان را به ورطه مرگ ونیستی می کشانید
محمد (ص) به پرویز و هرقل نامه نوشت و آنها را به آیین خویش دعوت کرد و فرمود که اگر دعوت مرا اجابت نکنید و آیین خدا را نپذیرند با آنها به جنگ بر خواهد خاست
وقتی عمر به خلافت رسید کار ایران آشفته تر و پریشان تر بود.یزدگرد به پادشاهی رسیده بود اما سپاهیان و موبدان از توطئه و اغتشاش باز ننشسته بودند !عربان در حدود حیره مستقر شده بودند و تا کناره های
دجله مرزهای ایران را تهدید می کردندویزدگرد رستم فرخ هرمزد را که سپهبد خراسان بود را به هم فکری خواند و در خواست کمک کرد..
جنگ آغاز شد و هنگامی که دو سپاه در قادسیه به هم رسیدند سپاهیان ایران که ابزار جنگی اعراب را دیدند به خنده افتادند و جنگیدن با آنها را کاری بس آسان میدیدند
ولی ...
باری 4 ماه هر دو لشکر روبه روی یکدیگر بودند و مذاکره در میان بود تا اینکه سرانجام به جایی نرسیده و جنگ آغاز شد
روز چهارم باد مخالف وزید و شن و خاک صحرا را به چشم ایرانیان ریخت !
رستم فرمانده سپاه در این روز کشته شد و مرده اش را در میدان جنگ یافتند.تمام بدنش زخمی بود .عربی با نام هلال بن علقمه صندوقی بزرگی که آنجا کنار خیمه بود را بر سر رستم فرود آورد که از سنگینی آن پشت آن پهلوان شکست.اما برخاست و برای فرار خود را در آب انداخت ولی آن ملعون به دنبال رستم رفت و او را که زخمی بود نا جوانمردانه کشت
چون سپاه ایران از کشته شدن رستم آگاه شد نا امید شد و فرار را به قرار ترجیح داد !!عرب به پیروزی رسید و ایران شکسته شد..
درفش کاویانی و خزینه رستم به دست سعد افتاد
و بدین گونه ایرانیان مغلوب اعراب شدند !!
ادامه دارد
مژگان
| Design By : Night Skin |

