نه عادلانه نه زیبا بود جهان پیش از انکه ما به صحنه براییم به عدل دست نایافته اندیشیدیم و زیبایی در وجود امد
الان که سال 84 داره آخرین ساعتاشو می گذرونه و همه تو تب و تابن که هفت سینو رو به راه کنن و خودشونو برای سال جدید آماده کنن ولی هیچ کس به فکر خداحافظی با سال 84 نیست
چه احساس خوبیه که سر سال تحویل احساس کنی که الان همه دور هم جمعن و کدورت ها و غمها رو حتی برای چند لحظه به وادی فراموشی سپردن
ما یعنی مژگان و یاسمن آرزوی سالی خوب همراه با موفقیت برای شما عزیزان داریم
با بهترین آرزوها برای شما
مژگان و یاسمن
چند نفر تو این جشن !!! از بین رفتن ؟
چند نفر تو این جشن به عزا نشستن ؟؟
واقعا رسم ما این بوده ؟
واقعا این جشن که این قدر برای پیشینیانمون مهم بوده باید باعث این همه خسارت بشه ؟
واقعا ما به کجا رسیدیم ؟یه عده از دانشمندا عقیده دارند که انسانها بارها به بالاترین نقطه در علم و فرهنگ رسیدن و دوباره تنزل کردن به غار نشینی رسیدن و ...
یکی مثل اریک فون دنیکن که عقیده داره پیشینیان حتی به جایی رسیده بودن که فرود گاه داشتن ! از لیزر استفاده می کردن !! و دوباره تنزل کردن
نکنه ما هم داریم به عقب بر میگردیم ؟
جشنامونم شده وحشی بازی.دیگه حتی به خودمونم رحم نمی کنیم
چه قدر فرق ؟ قبلنا آتش روشن می کردیم آتش که نماد روشنایی بود نماد میترا
آتشو مقدس می دونستند و برای این جشن ارزش قائل بودن ولی حالا ...
بیاییم دوباره فرهنگ سازی کنیم
نه این جشنو بی حرمت کنیم نه خودمونو نابود که بعدا حسرت بخوریم
امید آنکه هر سال شاهد کاهش آمار تلفات در 4شنبه آخر سال باشیم
مژگان
ولی حالا چی ؟همه دنبال کار خودشونن . یه زندگی یکنواخت سرد . همه چی ماشینی شده حتی قلباشون . قلبایی که یه زمانی
مثل دریا بود.فقط صبح و شبو می گذرونند بی هیچ تحولی بدون اینکه قشنگیشو درک کنن
این درد و مشکل ایرانیا نیست به قول کارو بیماری من بیماری قرن من است
در این دنیایی که جواب هر چیز جنگو بمب اتم و هم نوع کشیه واقعا جای محبت باقی میمونه ؟
پس اون انسان تراز نوینی که ایده آلیستا ازش حرف میزدن کجاست ؟
اون انسانی که وقتی به قدرت میرسه خودشو گم نمی کنه کور نمیشه و چشمشو روی اشک یه بچه یتیم و
بی خانمانی و آوارگی همنوعانش نمی بنده
کسی که به جای اینکه از قدرتش برای اعمال زور استفاده کنه از این قدرت برای بهبود اوضاع استفاده می کنه
الان اثراتش هست اثرات پیدایش این اندیشه .مثلا وقتی آمریکا به عراق حمله کرد همه کشورها اعتراض کردند این نشون میده مردم
میخوان از خصلت های حیوانیشون دور بشن
یه روزی میرسه که این گروه با این اندیشه در اقلیت نیستن
اون وقت دنیا خیلی قشنگ میشه حتی برای اون بچه های آواره ی بی خانمانی که به دست این غاصبا از همه چی محروم شدن
دیگه اون وقت همه یه ستاره ی درخشان تو آسمون رویاهاشون دارن که میدونن بهش می رسن
اینم رویای منه
رویای اینکه دیگه تو دنیا حد و مرز نباشه .آدمای تراز نوین اکثریت باشن نه اقلیت
مژگان
گفت عبدالملک از روی پند
زیر همین قبه و این بارگاه
پای همین مسند و این دستگاه
بر سپری چون سپر آسمان
تازه سری بود و از آن خون چکان
بودم و دیدم که از ابن زیاد
دیده چه ها دید که چشمم مباد
از پس چندی سر آن خیره سر
بد بر مختار به روی سپر
باز چو مصعب سرو سردار شد
دستخوش او سر مختار شد
وین سر مصعب بودای نامدار
تا چه کند بر سر تو روزگار
نی فلک از گردش خود سیر شد
نی سر این طاق سرازیر شد
مات در اینم که این بند و بست
خود چه طلسمی است که نتوان شکست
هنگامی که امام حسین به دست ابن زیاد کشته شد روایت است که ابن زیاد سر بریده امام حسین را در تشتی نهاده و با آن بازی می کرد
چندی بعد مختار به خون خواهی امام ابن زیاد را به قتل رساند و بعد به علت رقابت میان مختار و مصعب مختار به دست مصعب کشته شد و بعد از آن عبدالملک مصعب را کشت و در این شعر اشاره می کند که پیری از کنار عبدالملک می گذشت و سر بریده مصعب را دید در حالی که عبدالملک به آن بازی می کرد و به او در این شعر تمامی این سلسله مراتب را می گوید و اشاره دارد که تمامی آنها حتی مختار که به خون خواهی امام بلند شده بود کشته شدند و به سرنوشتی یکسان دچار شدند و می گوید منتظرم که ببینم تویی که اکنون با سر مصعب بازی می کنی و قاتل او هستی چه سرنوشتی خواهی داشت
در واقع من هم بر این باورم که هیچ چیز بدون جواب نخواهد ماند
مژگان
در تواريخي که دست ما مي باشد اثري از اکتشافات 40 سال اخير نمي توان يافت در صورتي که تنها از تخت جمشيد 16000 کتيبه به دست امده و اين اکتشافات تاريخي (در ايران) در دنياي علم ولوله به وجود آورده چون آشکار شده سهم ملت ايران از تمدن جهان قدري است که بدون اغراق و خودپرستي بايد بگوييم در ان زمان دنيا هرچه داشت از ايران داشت و اين را بايد به ايرانيان گفت تا تصور نکنند ما رهين تمدن مغرب زمين بوديم
زنده ياد ذبيح الله منصوري
من يک ايرانيم به ايراني بودن خودم افتخار مي کنم سرزمين من سرزمين دلاوران است من عاشق اين خاکم خاکي که هنوز استوار و پابرجاست
خاک دلاور پروري که ازآن کورش ها داريوش ها لطفعلي ها و امير کبيرها و مصدق ها و امثال آنهاقدعلم کرده اند
سرزميني که روزي مردمش مظهر عدالت بودند مظهر پاکي
شاید باز هم آن دوران با شکوه تکرار شود
که سايه مطبوع خويش را
بر شانه هاي ذوالاکتاف پهن کرد
و باغها ميان عطش سوخت
و از شانه ها طناب گذر کرد
اين سرزمين من چه بي دريغ بود
ثقل زمين کجاست؟
من در کجاي جهان ايستاده ام
با باري از فريادهاي خفته و خونين
اي سرزمين من!
من در کجا ايستاده ام
شاپور ذوالاکتاف (شاپور کبير ساساني)پادشاه ظالم ايراني که در زمان او ايران به اوج قدرت رسيد
شاپور به عربستان حمله کرد و در آنجا براي شکنجه
طناب از شانه هاي اسيران رد مي کرد و کتف هاي اسيران چرک مي کرد و در مي گذشتند و به اين خاطر اسم ذوالاکتاف بر او نهادند ذول به معناي صاحب و اکتاف جمع کتف و اينجا اشاره به او دارد
مژگان
ایران سرزمینی است که در آن امیر کبیرها .مصدق ها . لطفعلی خان ها .مازیار ها و ... پرورش یافته اند باشد که ما هم پیروی راه آنها باشیم
لطفعلی خان زند
پس از كشته شدن جعفرخان سر جانشيني او بين امراي زند اختلاف بوجود آمد . بالاخره حاجي ابراهيم كلانتر فارس در نهايت فداكاري سپاهي فراهم آورد و لطف علي خان فرزند جعفرخان را كه در آن تاريخ در غرب فارس مي زيست به شيراز خواست و در 15 شعبان سال 1203 ه. وي را كه 22 سال داشت بر تخت نشاند. او جواني فوق العاده خوش سيما بود. چهره اي جذاب، قامتي كشيده و اندامي باريك و قوي و چالاك داشت. وي در سواري و تيراندازي و شمشيربازي و ساير فنون سپاهيگري بي مانند و بسيار شجاع و متهور و بي باك بود. او به مناسبت جواني و زيبايي و دليزي و سخاوت در شيراز خيلي محبوبيت داشت. لطف علي خان به همه كرم مي كرد و هر كس براي حاجتي به او مراجعه مي نمود بدون نصيب نمي ماند. با توجه به اين فضايل اخلاقي و علاقه ي شديدي كه مردم فارس به سلطنت خاندان زند داشتند چنين به نظر مي رسيد كه لطف علي خان عظمت و اقتدار زمان كريم خان را بار ديگر تجديد خواهد كرد اما با وجود حريف سرسختي چون آقا محمدخان قاجار و حوادث غيرمنتظره اي كه در دوران سلطنت او روي داد اين اميد به يأس مبدل گرديد. او اولين كار بزرگي كه پيش گرفت اين بود كه سه جاده شوسه بين شيراز و بوشهر و شيراز و بندرعباس و شيراز و بندرلنگه احداث كند. احداث اين سه جاده در آن عصر يكي از كارهاي بزرگ عمراني بود كه سلاطين سلف نكرده بودند و دومين كار بزرگي كه در صدد بود انجام دهد ساختن سدي روي رودخانه ي موند بود تا آب آن رودخانه را بر اراضي طرفين رودخانه سوار كند. رودخانه موند رودي است كه از كوههاي فارس سرچشمه مي گيرد و در گذشته بدون استفاده به خليج فارس مي ريخت. اگر آن سد ساخته مي شد قسمت وسيعي از فارس كه استفاده نشده بود يكي از حاصل خيزترين مناطق دنيا مي گرديد و اگر سه جاده را كه مي خواست احداث نمايد به اتمام مي رسيد بسيار در توسعه ي آبادي و بازرگاني فارس مؤثر مي گرديد. اما جنگ هاي لطف علي خان با آقا محمدخان قاجار مانع از آن شد كه آن جوان روشن فكر بتواند آن كارها را انجام دهد. اما نيت او نشان داد كه استعداد زمام داري وي خيلي بيش از معاصرينش مي باشد و از لحاظ داشتن لياقت براي زمام داري با وجود جواني دو قرن از معاصرينش برتري داشت و سد سازي براي آبادي كشور و … از فرمول هاي امروزي است نه 200 سال قبل در ايران. او با اين كه جواني دليرو سلحشور بود، ذوق ادبي داشت وشعر مي گفت و چند شعر كه از وي باقي مانده نشان مي دهد كه يك شاعر با استعداد و خوب بوده است. وي علاوه بر اقدامات عمراني در اولين سال سلطنت خود يك كار ادبي هم كرد و عده اي از شعرا و فضلاي شيراز را مأمور نمود كه با همكاري، اشعار حافظ را مورد مطالعه قرار دهند و آن قسمت از اشعار وي را كه به طور حتم از او نبود را جدا نمايند. در ابتدا ممكن است كه اين كار ساده جلوه كند و به نظر رسد كه لطف علي خان كاري جالب توجه نكرده است ولي از نظر معنوي داراي اهميت مي باشد و نشان مي دهد كه لطف علي خان زند بيش از تناسب سن خود داراي ذوق و اطلاع ادبي بوده است. تصور مي شد كه بيشتر دشمني آقا محمد خان قاجار به لطفعلي به خاطر زيبايي او بوده است يعني لطف علي به خاطر زيبايي خود محسود او شده بود. هنگامي كه حاج ابراهيم كلانتر به او خيانت كرد در حالي كه لطف علي به او اطمينان داشت و دروازه هاي شيراز را به رويش بست و او را در مقابل دشمن تنها گذاشت لطف علي نه تنها عصباني شد و شكيبايي خود را ازدست نداد بلكه لبخند زد و بيتي از حافظ را خواند.
پير پيمانه شكن من كه روانش خوش باد گفت پرهيز كن از محبت پيمانه شكن
لطف علي خان زند مردي بود راستگو، جوانمرد و صريح الهجه او داراي اراده ي قوي بود. لطف علي خان همانند كريم خان زند خوش خلق و دادگستر و سخي و نيك فطرت و با ترحم و نوع پرور بود و مي گفت نمي توانم يك قيافه ي اندوهگين را ببينم و نمي توانم تحمل كنم كه من سير باشم وهم نوعم گرسنه وهنگامي كه در شيراز بود بعضي از شب ها لباس مبدل مي پوشيد تا اين كه بتواند به طور ناشناس به كساني كه فكر مي كرد نيازمند هستند كمك نمايد و شايد در مشرق زمين اولين كسي بود كه به فكر تأسيس بيمه ي اجتماعي افتاد و اگر عمرش كفاف مي داد و آن را به وجود مي آورد و گرچه آن چه مي خواست به وجود آورد عنوان بيمه ي اجتماعي نداشت اما نتيجه اي كه در آن به دست مي آمد همانند آن بود. ….درحاليكه روشنايي عصر زمستان دقيقه به دقيقه كم تر مي شد محمدعلي خان قاجار، چشم از صحنه ي پيكار بر نمي داشت و يك مرتبه ديد كه شمشير از دست لطف علي خان بر زمين افتاد. علت اين كه او نتوانست شمشير را نگاه دارد اين بود كه يك ضربت شمشير از عقب بر شانه ي راست او زدند و دست راستش مثل دست چپ از كار افتاد . همين كه خان زند، از فرط درد، شمشير را رها كرد محمدعلي خان فرياد زد او را نكشيد. ….. خان زند حركتي كرد كه شمشير خود را از زمين كه مستور از خون بود بر دارد ولي نتوانست و از شدت درد و خستگي زانو بر زمين زد. همين كه به او رسيدند و خواستند دستانش را از عقب ببندند از فرط دردي كه از دو شانه ي مجروحش بود فريادي زد و از هوش رفت. هنگامي كه او را به پيش آقا محمدخان قاجار مي بردند پالهنگ بر گردنش بستند و يك زنجيربه وزن 15 كيلو داراي دو قفل كه يكي به دست ها و ديگري به پاها قفل مي شد به دست ها و پاهايش بستند. زنجيري كه به دو پاي او بسته بودند مانع از گام برداشتن نمي شد ولي اسير نمي توانست كه با سرعت گام بردارد. گو اين كه اگر بر پاي او زنجير نمي بستند باز هم به مناسبت ضعف نمي توانست با سرعت حركت كند. وقتي كه پيش آقامحمدخان قاجار رسيد به او گفت كه به خاك بيفت و سجده كن . خان زن جواب داد من فقط مقابل خداوند سجده مي كنم. بر سرش زد و باو گفت بتو مي گويم به خاك بيفت. لطف علي خان گفت اگر من دست داشتم تو جرئت نمي كردي بر سرم بزني و بتو گفتم كه من فقط مقابل خداوند سجده مي كنم. ولي محمد خان قاجار آن قدر بر اسير مجروح و ناتوان فشار آورد تا اين كه او را بر زمين انداخت و سرش را به خاك ماليد. صداي آقامحمد خان قاجار ريز بود و هرگز فرياد نمي زد اما در آن هنگام كه دشمن را مقابل خود ديد صدا را بلند كرد و گفت اي لطف علي مي بينم كه هنوز نخوت داري و غرور تو از بين نرفته است ولي من هم اكنون كاري مي كنم كه ديگر تو نتواني سر را بلند نمايي. آن وقت خواجه ي دانشمند و متدين قاجار فرمان داد كه عده اي از اصطبل بيايند. انسان حيران مي شود كه چگونه مردي چون اقا محمد خان كه فاضل بود و براي اجراي احكام دين اسلام تعصب داشت و نماز او هيچ موقع قضا نمي شديك چنان فرمان ننگين و بي شرمانه اي را داد. او به مناسب خواجه بودن عقده دائمي داشت و اطرافيانش خوب از آن موضوع آگاه بودند و هر موقع كه صحبت از زن به ميان مي آمد طوري صحبت مي كردند كه گويي خواجه ي قاجار يك مرد عادي است . عقده دائمي خواجه قاجار، بر اثر مشاهده ي جواني و زيبايي و لطف علي خان زند منفجر شد و آن دستور ننگين را صادر كرد. كيست كه نداند در آن روز لطف علي خان زند آن قدر ناتوان بود كه بدون زنجير و پالهنگ قدرت راه رفتن نداشت تا چه رسد به اين كه او را مقيد به زنجير نمايند و پالهنگ بر گردنش ببندند. كيست كه نداند در آن روز لطف علي خان از دو شانه به شدت مجروح بود نمي توانست دست هاي خود را تكان بدهد تا چه رسد به اين كه دو دستش را با زنجير ببندند. لطف علي خان زند نشان داده بود كه مردي دلير است و در آن روز، دليري خود را به يك تعبير مسجل كرد. زيرا با اين كه مجروح و خسته و ناتوان بود و او را مقيد به زنجير و پالهنگ كرده بودند و مي دانست كه هر گاه ابراز شهامت نمايد دچار شكنجه هاي هولناك خواهد شد دليري خود را نشان داد و حاضر نشد مقابل خواجه قاجار به خاك بيفتد و گفت كه من جز در مقابل خداوند سجده نمي كنم. يك مورخ اروپايي نمي تواند خود را قائل كند كه در آن روز آقا محمدخان هم چون دستوري صادر كرده بود. دستوري كه او صادر كرد آن قدر قبيح بود كه وجدان يك مورخ اروپائي نمي تواند آن را بپذيرد و به خود مي گويد كه اين اتهام است و دشمنان آقامحمدخان اين تهمت را بر او زده اند ولي متأسفانه مورخين مغرب زمين، در كتاب هاي خود با اشاره، اين موضوع را نوشته اند. لطف علي خان زند كه ديگر مشرق زمين شمشيرزني چون او به وجود نخواهد آورد و خلق و خوي و لياقت زمام داري اش او را محبوب هم كرده بود نامي درخشان از خود در تاريخ شرق باقي گذاشت ولي فجايعي كه آقامحمدخان در مورد او مرتكب شد مرتبه اش را در تاريخ شرق حتي تا مرتبه ي يك شهيد بالا برد. لطف علي خان زند را در اصطبل جا دادند بدون اين كه زنجير از دست و پاهايش بگشايند و پالهنگ از گردنش بردارند. خان زند در آتش تب مي سوخت وگاهي ناله بر مي آورد و اظهار تشنگي مي كرد. ولي كاركنان اصطبل از بيم آقا محمدخان نمي توانستند آب به او بدهند و اسير بدبخت و مريض كه مقيد به زنجير و پالهنگ بود تا بامداد آن روز ناليد. روز بعد آقامحمد خان قاجار دستور داد كه لطف علي خان زند را به حضورش بياورند. خان زند قدرت راه رفتن نداشت و دو نفر از دو طرف بازوهايش را گرفتند و او را مجبور مي كردند كه قدم بردارد و همين كه رهايش مي نمودند بر زمين مي افتاد . عاقبت او را نزديك آقامحمد خان قاجار بردند . خواجه قاجار گفت لطف علي، بگو بدانم آيا هنوز هم غرور داري يا نه؟ سر لطف علي خان زند، بر اثر ضعف و تب روي پالهنگ خم شده بود و نمي توانست پلك ديدگان را باز كند. ولي بعد از اين كه آن را شنيد سر را بلند كرد و پلك ديدگان را گشود و آب دهان را به طرف صورت او پرتاب كرد و گفت اي اخته ي فرومايه من از تو نمي ترسم. خان زند، بزرگترين ناسزايي را كه ممكن بود به آقا محمدخان قاجار بگويند به او گفت چون خواجه ي قاجار از خواجگي خود رنج مي برد و آن ناسزا با حضور تمام سرداران و بردگان به آقا محمدخان قاجار گفته شد. آقا محمد خان لحظه اي سكوت كرد وبعد جلاد را احضار نمود و به او گفت دو تخم چشم لطف علي بيرون بياورد. جلاد خان زند را به زمين انداخت و دست و پاهايش را كه در زنجير بود طوري با طناب بست كه نتواند آن ها را تكان بدهد و بعد سه انگشت را زير پلك چشم راستش قرار داد و تا آن جا كه در بازوي خود زور داشت فشار آورد چشمي كه روزي در زيبايي در بين چشمهاي جوانان ايراني نظير نداشت از كاسه بيرون آمد وجلاد آن قدر فشار داد تا اين كه تخم چشم بكلي از كاسه خارج گرديد. همين كه جلاد خواست شروع به كار بكند آقا محمد خان از جا برخاست و به محكوم نزديك گرديد كه با دو چشم خود، خروج تخم هاي چشم خان زند را از كاسه ها ببيند و شايد بهمين مناسبت است كه بعضي نوشته اند كه او با دو دست خويش تخم چشم هاي خان زند را از كاسه بيرون آورد. بعد از اين كه تخم چشم راست لطفعلي خان زند از كاسه خارج شد ، جلاد، كارد كه بدندان گرفته بود به دست گرفت و اليافي را كه وسيله ي اتصال تخم چشم به كاسه بودبريد و تخم چشم از كاسه به كلي جدا شد و دژخيم تخم چشم را بر زمين انداخت و انگشتان را به زير چشم خان زند برد و در حاليكه آقا محمد خان هم چنان مي نگريست آن تخم را هم از كاسه جدا كرد. وقتي تخم چشم راست او از كاسه بيرون آمد آن جوان قدري تكان خورد و ناليد ولي هنگامي كه تخم چشم چپش را بيرون مي آورند آن جوان تكان نخورد وصدايي از وي شنيده نشد. وقتي هر دو تخم چشم لطف علي خان زند بر زمين افتاد خواجه ي قاجار گفت حالا نوبت من است كه آب دهان به صورتت بيندازم و برخسار محكوم نابينا آب دهان انداخت ولي لطف علي خان زند كه آب دهان بر صورتش انداختند و صداي خواجه ي قاجار را نشنيد زيرا از هوش رفته بود. همان روز كه خان زند را كورد كردند آقا محمدخان قاجار گفت من نمي خواهم كه اين مرد بميرد بلكه مي خواهم زنده بماند و افسار بر سرش بزنند و او را در سفرها پياده راه وادارند. ولي حال لطف علي خان طوري وخيم بود كه به او گفتند كه اگر مورد مداوا قرار نگيرد خواهد مرد. خواجه قاجار دستور كه زخم هاي دو شانه و دوچشمش را مداوا كنند تا اين كه زنده بماند و وي بتواند پيوسته او را مورد تحقير قرار بدهند خواجه ي قاجار شتاب داشت كه لطف علي خان زودتر مداوا شود تا اين كه وي بتواند آن جوان نابينا را كنار اسب خود بدواند ولي با اين كه زخم چشم او مداوا يافت زخم دو شانه اش معالجه نمي گرديد و بيم آن مي رفت كه آن دو زخم، خان زند را بهلاكت برساند. بعد از اين كه زخم هاي لطف علي خان بهبود يافت، باز خيلي ضعيف بود زيرا كه غذاي كافي به او نمي دادند و او را در مكان راحت نمي خوابانيدند. مردان كرمان كه همه كور بودند ولي زن ها برخي در شب هاي جمعه براي او قدري غذا مي بردند. ولي مأمورين آقامحمدخان قاجار نمي پذيرفتد و مي گفتند كه اگر غير از نان و آب به او بدهند آقا محمدخان آن ها را خواهد كشت يا كور خواهدكرد. ديگر لطف علي خان زند زيبا نبود و هرگز سر را بلند نمي كرد زيرا كسي كه چشم ندارد تا اين كه دنيا را نگاه كند براي چه سررا بلند نمايد. گاهي خان زند براي اينكه آتش درون را تخفيف بدهد اشعار شيخ محمود شبستري را با آهنگ سوزناك مي خواند و آهنگ هاي او كه بيشتر نغمه هاي فارسي بود طوري در مستحفظين اثر مي كرد كه بي اختيار هنگامي كه از خان زند دور بودند آن را زمزمه مي كردند. از اشعار عرفاني شبستري گذشته خان زند به خواندن اشعار باباطاهر علاقه داشت با اين كه خان زند نابينا بود باز خواجه ي قاجار از سكونت آن جوان در جنوب ايران مي ترسيد و دستور داد كه وي را به تهران منتقل كنند. اما در پايتخت نيز نسبت به خان زند حس كنجكاوي و ترحم به وجود آمد و مردم مي گفتند كه وارث كريم خان آمده است وبرخي اظهار مي نمودند كه كوري لطف علي خان زند مانع از سلطنت او نيست هم چنان كه شاهرخ كور است ولي در خراسان سلطنت مي كند. اين اظهارات آقامحمدخان قاجار را متوحش كرد و هنگامي كه در چمن (سلطانيه) بود براي حاكم تهران دستورحكم فرستاد كه لطف علي خان زند را به هلاكت برسانند و دژخيم باتفاق دو نفر وارد زندان خان زند شدند و يك مرتبه ديگر دست هاي آن جوان تيره روز را بستند و دهانش را گشودند و جلاد دستمالي كه گلوله كرده بود در حلقوم او نهاد و بعد يك چوب دراز روي دستمال نهاد و با يك چكش بر چوب زد تا اين كه دستمال در گلوي خان زند فرو برد و بعداز چند دقيقه روح از كالبد لطف علي خان جدا شد و آن جوان نابينا از مشقات زندگي رهايي يافت. وقي جسد او را براي شستن به غسال خانه واقع در نزديك (چهل تن) در تهران بردند به اسكلتي شباهت داشت كه پوستي روي آن كشيده باشند وكسي كه آن جسد را مي ديد فكر نمي كرد كه كالبد بزرگترين شمشيرزن شرق است و ديگر روزگار شمشيرزني چون او تربيت نخواهد كرد. پس از اين اين كه جسد شسته شد به امامزاده زيد واقع در (بازار) تهران بردند و آن جا دفن كردند بدون اينكه اثري روي قبر بگذارند. چنين مرد، شهريار زند و زمام دار روشنفكر جنوب ايران كه هرگز تبسم از لبانش دور نمي شد و از لحاظ صورت و سيرت فرشته بود و هر كس كه او را مي ديد محبتش را در دل مي پروراند
یاسمن .بر گرفته از کتاب خواجه تاجدار و دلاور زند
همیشه این آرزو رو داشتم که بتونم از کشورم بنویسم و حالا که این فرصت پیش اومده خوشحال میشم که شما ایرانیان وطن پرست عزیز با نظراتتون ما رو راهنمایی کنید.
بزرگترین آرزوی من و یاسمن سعادت و جاودانگی و سربلندی این کشور دلاور پرور و استواره که با تمام سختی ها پا برجا مانده و با چشمای منتظر به جوونای این نسل نگاه می کنه
و به اونا امید بسته که همانند پیشینیانشون از این مرز و بوم دفاع کنن
کشور ما مثل یه باغ خزان زده است که هنوز امیدواره که برگای درختاش که ما جوونا هستیم دوباره جوونه بزنند و یاد این سرزمین همیشه جاوید رو زنده نگه دارند
بیایید نذاریم این امید به نا امیدی تبدیل بشه
مژگان
| Design By : Night Skin |

